|
ناگهان چقدر زود دیر می شود... آنسوی دلتنگی ها خدائیست که داشتنش جبران همه نداشتن هاست
| ||
|
در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می کردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می بایستی 18 ساعت در روز به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می شد تن می داد.
[ یکشنبه 21 اسفند1390 ] [ 1:10 بعد از ظهر ] [ بهاره بهاری ]
به اندازه ی باور های هر کس با او حرف بزن بیشتر که بگویی تو را احمق فرض میکند! [ یکشنبه 21 اسفند1390 ] [ 1:6 بعد از ظهر ] [ بهاره بهاری ]
برای ایمان به راه خویش ، لازم نیست ثابت کنیم راه دیگران نادرست است! [ یکشنبه 21 اسفند1390 ] [ 1:3 بعد از ظهر ] [ بهاره بهاری ]
ديوانگي یعنی ادامه دادن همان رفتار و مسیر هميشگي و انتظار نتيجه متفاوت داشتن!* [ یکشنبه 21 اسفند1390 ] [ 1:1 بعد از ظهر ] [ بهاره بهاری ]
سلام خیلی منتظر شدم که خود آقای حاجی پور بیان و وبلاگ رو دوباره آپ کنن ولی فکر کردم یکم داره دیر می شه پس خودم اومدم اول از همه از تمام دوستانی که همراه ما بودن و تو این مدت ما رو تنها نذاشتن هم تشکر می کنم هم بابت تاخیر در حضورم عذر خواهی می کنم! بعد هم سعی می کنم در نبود آقای حاجی پور وبلاگ رو سر پا نگه دارم که البته بدون ایشون کار سختیه آخر از همه هم اینکه می زارم نظرات دوستان رو واسه خداحافظی آقای حاجی پور خودشون تائید کنن [ یکشنبه 21 اسفند1390 ] [ 10:50 قبل از ظهر ] [ بهاره بهاری ]
عرض سلام و ادب و احترام دارم خدمت همه دوستان عزیزم چه عزیزانی که منو میشناسن، چه نمیشناسن، چه میشناختن الان دیگه نمیشناسن، چه همچنان در حال شناختن هستن، چه اصلا قصد شناختن ندارن، چه میخوان بعداً بشناسن و چه در کل همه شما دوستانی که این پیام رو میخونید. هر گونه بدی و خوبی از این حقیر دیدین به بزرگواری خودتون ببخشید و حلالم کنید اینجانب پنجشنبه همین هفته، یعنی اول دی ماه عازم خدمت مقدس سربازی هستم و جای شما خالی یه لقمه شهادت با بچه ها تو پادگان قرار دور هم بزنیم به بدن تا مدت طولانی از خدمت همه عزیزان مرخص میشم امیدوارم دوستانی که این حقیر رو کم و بیش میشناسن، از یاد و خاطرشون بیرون نرم و جای منو هم در این دنیای مجازی خالی کنن و از خدای منان برایم مسئلت خواهان باشن. راستی از وبلاگم فراموش نکنین، بهش سر بزنید، کامنت بدین، و مطالبش رو اگه دوست داشتید بخونید، واسه روحیه تون خوبه. (چه آدم پر توقعی هستم من باز) بگذریم. همین دیگه، برای همه آرزوی بهترین های خدا رو دارم همیشه و همه جا و در همه حال، شاد و پیروز و سربلند باشید خاک پای همه [ سه شنبه 29 آذر1390 ] [ 9:58 بعد از ظهر ] [ علی حاجی پور ]
رامان یوگی استاد مسلم هنر تیر اندازی با کمان بود. روزی، محبوب ترین شاگردش را به دیدن هنرنمایی اش دعوت کرد. شاگردش بیش از صد بار این برنامه را دیده بود؛ اما تصمیم گرفت از دستور استادش اطاعت کند. به بیشه ای در کنار صومعه رفتند: به درخت بلوط زیبایی رسیدند و رامان، از میان حلقه گل دور گردنش، گلی برداشت و روی شاخه ای گذاشت. بعد خورجینش را باز کرد و سه چیز بیرون آورد: کمان زیبای اعلایش، یک پیکان و دستمال سفیدی با گلدوزی گل یاس. در فاصله صد قدمی گل، رو به هدفش ایستاد و از شاگردش خواست با دستمال گلدوزی شده چشمهایش را ببندد. شاگرد دستور استادش را انجام داد. استاد پرسید: «تاحالا چند بار مرا در حال تمرین هنر اصیل و باستانی تیراندازی دیده ای؟» شاگرد پاسخ داد: «هرروز. و همیشه از سیصد قدمی گل سرخ را زده اید.» رامان یوگی، چشم بسته، جای پایش را روی زمین محکم کرد، زه کمان را با تمام نیرو کشید، به طرف گل سرخ روی شاخه بلوط نشانه رفت، و پیکان را رها کرد. پیکان سوت کشان هوا را شکافت، اما با فاصله زیادی به خطا رفت و حتی به درخت هم نخورد. رامان یوگی، دستمال را از روی چشمهایش برداشت و پرسید: «به هدف خورد؟» شاگرد پاسخ داد: «به خطا رفت... با فاصله خیلی زیاد. به نظرم می خواستید قدرت تمرکز فکر را یادم بدهید و نشان بدهید که میتوانید معجزه کنید.» رامان پاسخ داد: «درس بسیار مهمی درباره قدرت تمرکز فکر به تو دادم. وقتی که چیزی را میخواهی، فقط روی آن تمرکز کن: هیچ کس هرگز به هدفی که نمی بیند، نخواهد رسید.» [ یکشنبه 20 آذر1390 ] [ 5:51 بعد از ظهر ] [ علی حاجی پور ]
دوستانی که مایلند مطلب پایین را بخوانند با عرض پوزش درخواست رمز بدهند دلم می گیرد وقتی میبینم باید برای جلوگیری از به تاراج رفتن افکارتان برای آنها رمز بگذرارید [ چهارشنبه 9 آذر1390 ] [ 9:12 قبل از ظهر ] [ بهاره بهاری ]
[ چهارشنبه 9 آذر1390 ] [ 9:6 قبل از ظهر ] [ بهاره بهاری ]
![]() دانشجویی به استادش گفت:
استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم. استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟ دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم. استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت: تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید! [ شنبه 21 آبان1390 ] [ 2:56 بعد از ظهر ] [ بهاره بهاری ]
یه شب که دلم از دست یکی از دوستام همچین یوخده شکست و احساس کردم احساس برتری میکنه (چه نسبت به من چه نسبت به دیگران) یه چند خطی فعل البداهه شعر گفتیم. البته اگه اسمش رو بشه شعر گذاشت. خلاصه از شاعرین محترم و صاحب نظران این امر به خصوص سرکار خانم بهاری با قلم همیشه شیواشون که در جریانم کمال عذرخواهی رو دارم. به بزرگواری خودتون ببخشید. اما چون خدائیش از ته دلم بلند شد دیگه نخواستم از روی فرصت Edit کنم. و همینجور شلغم شوروا میذارمش اینجا. امیدوارم به ساحت مقدس شعر و ادب بی ادبی نکرده باشم.
در آنسوی مرز دلها خبری هست ز آغوش خدا کاش بدانی که ما همسفریم نه ز من تو برتر، و نه من از تو سرم ما فقط هم قدمیم راه به پایان برسد تا ببینیم چه سان می کشد در آغوش نور بی پایان، عشق و فقط یک چیز است، که در این راه بماند جاوید که بُود توشه راه من و تو ، نه برای پایان ، که برای من و تو و محبت و محبت و محبت باقیست که محبت دو سر است یک سرش درد سر است
این قسمت آخرش رو از نصیحت همیشگی مادرم گرفتم که میگه: محبت دو سر داره، یک سر درد سر داره. یعنی اگه محبت میکنی باید محبت هم ببینی، یه طرفه باشی خودت ضربه میخوری. که خدائیش هم راست میگه.
[ جمعه 20 آبان1390 ] [ 6:37 بعد از ظهر ] [ علی حاجی پور ]
من در هشتمین ماه سال به دنیا آمدم درست در لحظه ای که هفتمین برگ پاییزی دل از درخت کند و بر زمین افتاد به همین بهانه گفتم لمس بودنم رو به خودم تبریک بگم یعنی یه جورایی:::::::::::::::::: تولدم مبارک [ شنبه 7 آبان1390 ] [ 3:1 بعد از ظهر ] [ بهاره بهاری ]
زنی با لباس کهنه و مندرس و نگاهی مغموم وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست تا کمی خواربار به او بدهد و به نرمی توضیح داد که شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و صاحب شش بچه است که درحال حاضر گرسنه می باشند. صاحب مغازه با بی اعتنایی نیم نگاهی به زن انداخت و با حالت بدی سعی کرد او را از مغازه بیرون کند. زن نیازمند در حالی که اصرار می کرد گفت: «آقا ... شما را به خدا قسم می دهم. به محض اینکه بتوانم پولتان را پس خواهم داد.» صاحب مغازه به تندی در پاسخ زن گفت که به هیچ وجه نسیه نخواهد داد. در همین حین مشتری دیگری که کنار پیش خوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت: «ببین این خانم چه می خواهد ... هزینه خرید این خانم را من پرداخت می کنم.» خواربار فروش گفت: « لازم نیست ... خودم می دهم ... لیست خریدت کو؟» زن لیست خرید را به مغازه دار نشان داد و مرد گفت: «لیستت را بگذار روی ترازو، به اندازه وزنش هرچه خواستی ببر.» زن با خجالت لحظه ای مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در آورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پائین رفت. خواربار فروش باورش نمی شد. مشتری از سر رضایت خندید. مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد ولی کفه ترازو برابر نشد. آن قدر جنس گذاشت تا بالاخره کفه ها برابر شدند. در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت تا ببیند روی آن چه نوشته شده است. کاغذ لیست خرید نبود، بلکه دعای زن بود که نوشته بود: « ای خدای عزیز، تو از نیاز من آگاهی، خود آن را برآورده کن.» فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است. دعا بهترین هدیه رایگانی است که می توان به هر کسی داد و پاداشی بسیار گرفت.
[ پنجشنبه 21 مهر1390 ] [ 3:26 قبل از ظهر ] [ علی حاجی پور ]
"شانس" ،نام مستعار خداوند است
[ پنجشنبه 14 مهر1390 ] [ 4:43 بعد از ظهر ] [ بهاره بهاری ]
خردمند پیری در دشتی پوشیده از برف قدم می زد که به زن گریانی رسید و دلیل گریستن زن را از او پرسید. زن در جواب گفت: «به زندگی ام می اندیشم، به جوانیم، به زیبایی که در آینه می دیدم، و به مردی که دوست داشتم، خداوند بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است. می دانست که من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم.» مرد خردمند در میان دشت پر برف ایستاد، به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت. زن از گریستن دست کشید و پرسید: «در آنجا چه می بینید؟» خردمند پاسخ داد: «دشتی از گل سرخ، خداوند، آن گاه که قدرت حافظه را به من بخشید، بسیار سخاوتمند بود. می دانست در زمستان، همواره می توانم بهار را به یاد آورم ... و لبخند بزنم.»
[ چهارشنبه 6 مهر1390 ] [ 0:1 قبل از ظهر ] [ علی حاجی پور ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||